باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” آی باز کن پنجره را “
عشق من
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است
نوازش کن مرا با دست های خیس از عشقت
سرم را سخت در بر گیر
که می خواهم ببارم من به دشت شانه هایت
مرا بنگر چنان کز عشق آتش گیرد
این غمهای پنهانم
مرا بنشان چنان که از ماه رویت
چراغانی شود شبهای بیابانم
بیا
بیا بنگر بیا بنشان
بیا آتش بزن درد های بی پناهی را
بیا بر هم بزن رسم جدایی را
بیا کز دوریت جانم بیابان است
بیا بنگر که نام تو
در این شبهای تنهایی
مرا می سوزاند
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است
هر جا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی
با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنیدم
بر هر که نظر کردم ، تو در نظرم بودی
در خنده ی من چون گل ، در کنج لبم خفتی
در گریه ی من چون اشک، در چشم ترم بودی
در صبحگاه عشرت ، همدوش تو میرفتم
در شامگاه غربت، بالین سرم بودی
آواز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود
پرواز چو میکردم، تو بال و پرم بودی
هرگز دل من بر تو، یار دگری نگزید
گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی
مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم باور کنید
مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است
در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب بهم نگاه کنیم
و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم ای کاش با خاطره ها زندگی نمیکردیم
حد پروازم نگاه توست بالم را نگیر
سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر
راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن
جائه های پیچ در پیچ شمالم را نگیر
کیستی؟ پاسخ نمی خواهم بگویی هیچ وقت
لذت درگیری حل سوالم را نگیر
من نشانی دارم از داغ تو روی سینه ام
خواستی دورم کن از پیشت ، مدالم را نگیر
خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته ام
با همین بازیچه ها سر کن ، غزالم را نگیر
زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است
بیش از این ها خوب باش از من مجالم را نگیر
خسته از یکرنگی ام می خواهم از حالا به بعد
تا ابد پاییز باشم ، اعتدالم را نگیر
دریا را گفتم: میخواهم با تو باشم .از تو باشم.
گفت:خواستن کافی نیست.
گفتم:بیاموز.
گفت:آموختنی نیست.
گفتم:آیا به تو راهی هست؟
گفت:آری . جاری شو
گفتم:جامدم.
گفت: آب شو !
گفتم:چگونه؟!
گفت:عاشقی ؟
گفتم:آری.
گفت: پس آبی.
گفتم:راکدم.
گفت پس با عشق بیگانه ای ! از من دور شو
دور شدم . موجی زد سهمگین...
صدایم کرد و گفت:اگر آب نیستی . پس خاک باش.
تا با من باشی
تا با تو باشم
تا در تو باشم...
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت
مارها شدند
مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!
از چه بنویسم ؟
امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می کند ، مانده ام که از چه بنویسم ...
از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی ...
از چه بنویسم ؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است ؟
از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان ؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا
از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد ؟
باز چه بنویسم ؟
از چتری که هرگز زیر آن نه ایستادم یا از حرفهایی که هرگز به زبان نیاوردم ؟
من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم ، من دلبسته درختی هستم
که فرصت نشد اسممان را روی آن حک کنیم ...
اگر قرار باشد بنویسم ...
باید در همه سطرهای دفترم حضور داشته باشی ، نفس های تو می تواند برگ برگ دفترم را
از پائیز پاک کند ، من بیقرار حرفهای ناب توام ...
دوریت مانند ندیدن مهتاب است در شب
مانند راه رفتن در کوچه ی بن بست
دلم به لرزش می افتد از دوریت
چه کنم دل به تو بسته ام
غم ندیدنت را به شادی وجودت
به لحظه ای خیره ماندن در چشمانت
به آغوش گرمت
به جان می خرم